برو صیاد
من دیگر نخواهم خفت در دامت
برو صیاد ، در دستان تو دیگر
تباهی پیله می بندد
و من پروانگی را وام می خواهم
برو من بار دیگر باز
با لمس خیال تو ، به شعله رنگ می بازم .
برو صیاد ، اینجا جای رندی نیست .
برو صیاد شادی کن ،
برقص و پایکوبی کن
دگر بر چهره ی من خنده و شادی نخواهی دید
من شدم یک استخوان بی فسیل از صید
دگر چیزی نمانده از تنم ، از عشق و از احساس
دلم را صید کردی و رفتی چیست دردت باز؟؟!!
برو دیگر نخواهم خفت در دامت
برو دیگر ، برو صیاد
که من در پیله ی دستان سرد تو
به شوق ماندن و پروانگی
هر بار جان دادم ...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 1:37  توسط fariba
|
من منم ، بی هیچم !
ذهنم از درد پر است
و تنم زایش تنهایی و بی فرجامی ست
وه چه سرد است هوا
او به تنهایی من خو دارد ..
راستی پاییز است
فصل زردی ، فصل من
فصل بی انجامی ،
من دلم غمگین و
تو دلت سرشار است .
هیچ از من مگریز
من دلم پاییز است.
من صبورم و تمنا دارم
هیچ از من مگریز
من خودم پاییزم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 0:38  توسط fariba
|
میدانی؟!
مدتی ست که دلم هوای دستانت را کرده ..
اما دستانت به من هوا نمی دهند ،
به من نفس نمی دهند .
دیشب دیدی؟! دیدی؟؟
اشکهایم را برای تو چکاندم
برای تو.
میدانم شورند و تشنگی ات چندان می شود ،
اما من برای تو چکاندم ، برای لبهایت
که داغ تشنگی بسته بودند .
همین قشنگ است که من برای تو
می فهمی؟!
باز نگاهت و قلب من ،
دیشب تولد 12 سالگی شان را با هم جشن گرفتند ،
افسوس که من و تو دیگر نمی توانیم .
راستی دیشب گفتی که می آیی!
حقیقت است؟!
یا باز هم رویای من است که در سر می پرورانم؟
آری توهم است ، رویاست ...
من حتی باورم را از سر برون برده ام ، آری برون برده ام..
و من به انتظارم که روزی دیگر یا شبی
دستانت به من هوا دهند ،
نفس دهند .
همین برای من کافیست ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:57  توسط fariba
|
پروانه ها به گرمی هر شمع خو کرده اند و چه دیوانه منم
سوختن می بینم و
باز هم خو می کنم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 22:7  توسط fariba
|
... توی این سه تا نقطه یه عالمه حرفه که نگفتم
شاید هم گفته باشم اما نمی فهمی ، نه نمی فهمی..
آره تموم روزای زندگی من توی این سه تا نقطه خلاصه میشن
توی یه نقطه چین خالی که هنوز نفهمیدم از جون من چی می خوان
اول و آخرشون یه جوره . نه آغازی دارن نه پایان
... اینا فقط سه تان
شاید هم نقطه ی عطف زندگی من باشن
همین!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 16:17  توسط fariba
|
من دروغ را آویزه ی گردن خویش کرده ام ،و ویرانی ام را می بینم ، ذره ذره ذوب شدن قلب یخی ام را... بیهوده ام!! بیهودگی ام را کجای زندگی ام بیاویزم که بدانم جاده ای را طی میکنم كه انجامی ندارد. کجای زندگی ام؟؟! با پای برهنه پوچی ام را زمزمه کردم، باز چه بیهوده تمام هستی ام به آتش کشیده شد. پس من چگونه سرنوشت تاریكم را با صدای لرزان و زخم خورده ام هجی كنم؟ چگونه؟!.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 12:53  توسط fariba
|
من دروغ را آویزه ی گردن خویش کرده ام ،و ویرانی ام را می بینم ، ذره ذره ذوب شدن قلب یخی ام را... بیهوده ام!! بیهودگی ام را کجای زندگی ام بیاویزم که بدانم جاده ای را طی میکنم كه انجامی ندارد. کجای زندگی ام؟؟! با پای برهنه پوچی ام را زمزمه کردم، باز چه بیهوده تمام هستی ام به آتش کشیده شد. پس من چگونه سرنوشت تاریكم را با صدای لرزان و زخم خورده ام هجی كنم؟ چگونه؟!.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 12:52  توسط fariba
|
نوک مدادم تموم شده
مثل من ..
دیگه نمی تونه بنویسه ، شاید هم نمی خواد
اما من تازه می خوام بنویسم ..
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 0:31  توسط fariba
|
اینجا ،
تنها
دیگر خفقان است وبی هیچ .
نه حتی بغض فرو خورده ای که زمانی می چکید .
حالا تنها ، شده فقط استخوانی فسیل شده از صید
و صیاد در طلب صیدی و ...
تنها هیچ
هیچ ..
و بودنش طعمه ی مردی که سالیان سال دربدری اش را تمنا می کرد .
تنها ، ماند
صیاد رفت ...
تنها ، در انتظاربه پوچ می نگرد و به زوال .
.
.
.
می اندیشد !
اما چیزی از تبلور ذهن تب آلوده اش نمانده ، چیزی نمانده
او تمام شد ، پایان یافت
دیگر تنها ، تنهاست ، بی هیچ ..
تنها ، ماند
و صیاد رفت ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 23:33  توسط fariba
|
چقدر دلم می خواست با بهار راه می رفتم
و از ترانه های دلم با او می خواندم
چقدر دلم می خواست لبخند شبنم را با هم به نظاره بنشینیم
با بهار دلم می خواست
ستاره بچینیم و عطر یاس را زمزمه کنیم ،
تا فرداها نیز نرم و مهربان
هم چون بهار
ساده بدرخشند ، ساده بخندند و ساده بمیرند ...
سال نو بر تمام هموطنان آریایی مبارک...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 22:42  توسط fariba
|